منتظران مهدی
کاش زمان آمدنت را میدانستم،کاش زمان را می شناختم..تا پیدایت میکردم.به ستاره سحری گفته ام تا رد پایت را از آسمان برایم بفرستد یا شاید از پشت ابرها... آخر قصه آمدنت را که میداند؟ می دانم روزی خواهی آمد روزی که بهار به باغچه خشک ما آمده باشد و گل های نرگس بیدار شده باشند. به انتظار آمدنت ستاره هارا در دفترم نقاشی میکنم مشق های شبم را فراموش می کنم و دیده به افق آمدنت می نگرم می دانم خواهی آمد روزی از همین روزها
سوالی ساده دارم از حضورت من آیا زنده ام وقت ظهورت اگر تو آمدی من رفته بودم اسیر سال و ماه وهفته بودم دعایم کن که تا من جان بگیرم بیایم در رکاب تو بمیرم (یا صاحب زمان عجل علی ظهورک) مگه ما بدا دل نداریم؟
سردرگمی برای افکار پریشانم عادت شده به کدامین طلوع بنگرم که پایانش غروب را تداعی نکند وآیا.....هرگز چنین میشود آمدن......بودن......ماندن بدون هیچ غروب.......... آری ای بادابرها را جا به جا کن شاید این خورشید قبل از غروب برای مدتی بس طولانی تر نصیب چشمان من شود بی هیچ تردید منتظر باران نیز خواهم ماند آنقدر چشم به انتظارت میمانم تا بیایی و آمدنت را با تکبیر و صلوات جشن خواهم گرفت

| Design By : Pichak |

